قهرمان ميرزا عين السلطنه
1669
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مجد الاسلام كرمانى درشكه و گارى كه مقصرين را مىبردند از ما جلو افتاده اسبها را مىبرند . معلوم شد چهار نفر آخوند و يك كلاهى بودند . يكى از آنها را گفتند مجد الاسلام كرمانى بوده است . دوازده غلام كشيكخانه و يك صاحبمنصب همراه داشتند . سورچى ما همان پسرهء ديروزى است كه نوشتيم خيلى زرنگ است . اسبها را خوراكى داده پس از نيم ساعت حاضر شد . گفت تا نيشابور اسب نباشد خودم شما را با همين اسبها مىبرم . رباط زعفرانى دو ساعت و نيم ديگر راه رفتيم تا به قريهء زعفرانى رسيديم . اسب اينجا را هم برده بودند . پسره نزديك دليجان آمد به مهمانخانه دعوت كرد . پياده شده براى ناهار رفتيم . نزديك قلعه . بعمارت خوبى ، حوض آب قشنگى ، باغچهء سبزىكارى تميزى وارد شديم . باقر سورچى اسبها را برد به قول خودشان « قارموت » بدهد و براى بعد از ناهار حاضر كند . قيمت يخ صبح در سبزوار يخ نياورده بودند ، اينجا گفتند يخچالى براى زوار وقف نمودهاند . فرستاديم شيخ متولى يخ زيادى داده بود . در اين هواى گرم نعمتى بود . در آن چند شهر يخ بسيار گران بود . در دامغان كه يك من يكهزار دينار خريده شد . طهران به آن عظمت يك من صد دينار در يخچال و صد و پنجاه دينار در دكان مىدهند . اينجا با وجود اينكه سردتر است و كمتر هم مصرف مىشود چندين برابر اضافه قيمت دارد . مىخواهم بگويم اغلب چيزها از طهران گرانتر است . نان اينجا كه هزار درجه بدتر از طهران است . ناهار نخورده بوديم سرور خان مژده آورد دو كمند اسب رسيد كه نايب سبزوار هم با آنها است . يك ساعت ديگر شما حركت مىكنيد . خوشحال شديم و ناهار را بهلذت خورديم . اما چه بسيار زود اين خوشحالى مبدل به اوقاتتلخى زياد شد . تبيين آن از اين قرار است . نايب سبزوار مىگويد اسبهاى شما را من مىبرم . از اين دو كمند كه تازه رسيده يك كمند را بسته و شما را مىبرند . با وجودى كه دو من جو داده بوديم به اسبهاى باقر حرفى نزده اسبها را نايب به درشكهء خود بسته از سرور خان خداحافظى كرده مىرود . آندو كمند اسب هم مال رباط سرپوشيده بوده و از پشت چاپارخانه محرمانه مىبرند . سرور خان به گمان اينكه آندو كمند حاضر است به استراحت چايى را صرف